|
پپسی
|
||
|
پپسی در واقع کوتاه شده "پیر پسران سی ساله" است. تو این وبلاگ حرفای 30+ میزنیم |
۱- پیر پسر مورد نظر سرش یه جای خوبی گرمه و وقتش و اینجا تلف نمیکنه
۲- پیر پسر مورد نظر سرش یه جای بدی گرمه و گرفتار شده و اعصاب نداره بیاد اینجا
۳- پیر پسر مورد نظر سرش جایی گرم نیست و لی در دسترس نیست و داره حال میکنه با مجردیش
۴- پیر پسر مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد!
القصه مدتی بود که داشتم به روابط انسانها فکر میکردم و چون چند وقت پیش ها در مورد خانمها یک مطلب جنجالی نوشته بودم خواستم این بار در مورد آقایون ایرانی هم سن و سال خودم و چیزی که نظر خودم هست حرف بزنم. حرف من هم از تفاوتی هست که بین پسرهای هم سن و سالهای من (متولدین ۵۶-۵۷ تا ۶۲-۶۳به اینور) هست با نسل مثلاْ ۱۰ سال قبل خودشون. اینهایی که من اینجا میگم فقط از روی چیزایی هست که دیدم و شنیدم و مسلماْ جنبه علمی و آماری نداره و برداشت شخصی من هست.
نسل قبلی ما یه سری پسرهایی بودن که عموماْ خیلی زود از نظر اقتصادی و اجتماعی مستقل شدند. نگاه اونا به زندگی خیلی واقع گرایانه بود. دوره نوجوانی و جوانی رو تو جنگ و سالهای بعد جنگ گذروندن و تو زمانی که زنده موندن مهمتر بود از هر چیز دیگه ای. تو سالهای بعد انقلاب فرهنگی وارد دانشگاه شدند و بر کسی پوشیده نیست که فضای جامعه و دانشگاه قابل مقایسه با زمان ما (دوره خاتمی) نبود. اون نسل اگر مطالعه ای داشت معمولاْ مطالعات خیلی کلاسیک و بنیادی بود و اگر آشناهای اهل مطالعه از اون نسی داشته باشید آدمهای بی سوادی به هیچ وجه نیستن ولی دایره مطالعاتشون محدود بود فقط و فقط به دلیل بسته بودن جامعه. اون نسل سختکوش و کاری بار اومدن و خود به خود تبدیل شدن به یه سری مردهایی که ساپورت کردن خونواده خودشون و بعد هم همسر و فرزندانشون براشون یه امر طبیعی بود. از طرف مقابل این حمایت برای اونها قدرت هم به همراه داشت. این روند البته به دلیل اوضاع اقتصادی جهان محدود به ایران نبوده و حتی تو کانادا هم آدمهایی که در سالهای اول دهه ۹۰ که بحران اقتصادی بود پا به دوره جوانی گذاشتن همینجوری بار اومدن. قدرت زیادتر مردها نسبت به زنها خود به خود گاهی باعث خشونت علیه زنها مخصوصاْ خشونت شوهر به زن میشد. مردهای اون نسل خیلی طبیعی روابط شریک زندگی خودشون رو کنترل میکردن و این رو حق خودشون میدونستن. اصولا ً قدرت بیشتر انگاری به صورت طبیعی حق تعیین تکلیف برای زن رو به اونها میداد.
نسل ما وقتی که به مرحله جوانی رسید ناخواسته و در سایه فضای بازتر سیاسی و اقتصادی وارد یک نبرد با افکار نسل قبلی خودش شد. ما شروع کردیم به حرف زدن از برابری حقوق زن و مرد در شرایطی که هنوز خودمون معنی اون رو کامل نمیدونستیم. آدمهای "نایس" تری شدیم و خشونت رو نفی کردیم. زور نگفتیم به دوست دختر یا همسرمون. سعی کردیم خودمون روشنفکر باشیم و یا حداقل ادای روشنفکر ها رو دربیاریم و کنترل کردن طرف مقابل رو بد بدونیم. سعی کردیم غیرت و غرور مردانه رو جور دیگه ای معنی کنیم. ما خیلی در این سالها سعی کردیم که اصول حقوق بشر رو به بعضی از احساسات غریزی (و یا بهتر بگم احساسات و افکار آموخته شده اجتماعی در طول سالیان و در اثر فرگشت) ترجیح بدیم.
اما اصل سخن. ما و نسل قبل از ما از دیدگاه دخترها دو نسل کاملاً متمایز هستیم. دخترهای نسل ما هم در فضای مشابه ما زندگی کردند و همگام با ما "پیرپسران سی ساله" سعی کردند دنیای کاملی که در اون زن و مرد "برابر" هستند رو نقاشی کنند غاقل از اینکه "ژن های ما و ژن های اونها" مثل خودشون کتابخونده و متأثر از مکاتب نوین طرفدار حقوق بشر نبودند. از نظر "ژن های زنانه" مرد واقعی لزوماً اونی نیست که "نایس" باشه و "مؤدب حرف بزنه" و "خودشو بالاتر از زن ندونه". کاملاً برعکس!!! مرد واقعی از نظر اونها احتمالاً کسی ه که میتونه "منابع" بیشتری رو فراهم کنه. از نظر "ژن های" دختر هم نسل من هنوز یه پسر پولدار -که ترجیحاً بازوهای بزرگتری داره- و همه جوره هر سرویسی رو برای اون دختر فراهم میکنه و البته در قبال این سرویس ها "آتوریتی (حق زورگویی) بیشتری هم برای خودش قائل هست از یه پسر "نایس" کتابخونده و مؤدب "مرد" تره! شاید (دقت کنید گفتم شاید) "ژن های زنانه" دختر هم نسل من از اینکه طرف مقابلشون گهگداری زور و خشونت مردانه داشته لذت میبرن و شاید حتی از اینکه طرف مقابلشون اینجوری نباشه و خیلی نایس باشه حالشون به هم بخوره!
دخترها از قضا ممکنه از اینکه "مرد" زندگیشون روی اونها غیرت و تعصب داشته باشه لذت ببرن و اگه این نباشه ممکنه حالشون خراب بشه...
بقیه داستان رو میزارم به عهده نظرات دوستان!
فیلمی که دیدیم Son of the Sunshine بود به کارگردانی Ryan Ward که اهل وینیپگ کانادا هست. فیلم ماجرای یک پسر جوان بود که به Tourette syndrome مبتلا بود و درگیری های خانوادگی خاصی داشت با خواهر و مادرش. فضای فیلم خیلی واقعی بود و میشد به راحتی با شخصیتهای فیلم ارتباط برقرار کرد. مثل فیلمهای هالیوودی هنرپیشه ها فوق بشر نبودند. چهره هایی داشتند آشنا و قابل لمس. پسره همه پولهاش و صرف درمان خودش میکنه غافل از اینکه در طی این سالها او شخصیتی پیدا کرده که قابل تغییر نیست. پسره کارهایی میکنه که از نظر جامعه و اطرافیانش " نرمال " نیست. این سؤال همیشگی در ذهن بیننده بوجود میاد که اصولاً نرمال یعنی چی!
پسره که اسمش "سانی" ه و خود کارگردان نقش اون رو بازی میکنه با یه دختر که مثل خودش مخش تاب داره دوست میشه و برای اولین بار عشق رو تجربه میکنه. پسر جوان همه چیز رو خیلی ساده و عاشقانه میبینه. صحنه زیبای فیلم جایی ه که به یه پیرزن که تصادف میکنه کمک میکنه و گرفتار سؤال و جواب پلیس میشه و دوست دخترش "آریل" هم باهاش دعوا میکنه که چرا کمک کرده. چهره بهت زده مرد جوان دیدنیه. روح پسر انگار مثل یک کودک باقی مونده و "قراردادهای مسخره" که جامعه تعیین کرده رو نمیفهمه. تنها چیزی که میفهمه دوست داشتنه و برای همین با دوست پسر مادرش که مادرش و شکنجه میده و معتادش کرده درگیر میشه و میزندش اما به راحتی از خیلی های دیگه کتک میخوره.
چهره مرد جوان در ۹۰٪ پلان ها خونی ه و یه جورایی نشون میده که این آدم توی جامعه اش مقبول نیست. جامعه ای که مرد جوان هنوز به آدماش عشق میورزه.
نمیتونم نظر قطعی بدم اما یه جورایی فکر میکنم کارگردان مخصوصاً در آخرین صحنه فیلم رنگ و بوی مذهبی به فیلمش داده.
دیدن این فیلم رو به دوستان توصیه میکنم.
روبروی هم نشستیم. من و اون با چشمهای قشنگش. بهش میگم منظره پشت سرت خیلی قشنگه. میگه مهم نیست چون در هر حال ما همو میبینیم که قشنگتره. دستاشو میاره جلو دستامو میگیره تو دستاش. میگم دستام زیادی بزرگن؟ میخندیم.
داریم راه میریم. زیر نور مهتاب. فقط خودمون دو تا آروم کنار آب. صدای خش خش برگها میاد. دستهامون به هم گره خورده. یه سکو پیدا میکنیم. میره بالای سکو و با شیطنت میگه دیدی الان همقد شدیم... نگاه ها به هم گره میخوره و اولین بوسه.
حالا اما این وسط یک وبلاگ نویس مطلبی نوشته و خیلی ملایم هم به این موضوع انتقاد کرده. مطلب رو از اینجا میتونید بخونید با عنوان "نگاه بیمار" که معتقده نگاه من به زنها نگاه بیمار گونه ای هستش. با نویسنده اون وبلاگ در مورد خودم موافق نیستم و معتقدم نگاه من بیمار گونه نبوده و در اون مثال من جای کلمه دختر و پسر رو اگه عوض میکردی همین مطلب رو میشد در جای دیگه برای پسرها نوشت. اما از اینکه ایشون مثل انسان صحبت کردند و مثل خیلی ها فحاشی نکردند متشکرم.
حالا اما اینجا میخوام به چند مورد اشاره کنم:
صفر-در این وبلاگ هر نظری حتی فحش به نوامیس آزاده. کسی ناموس من نیست. اگر به خانواده من هم فحش بدید به اونها فحش دادید و اگه خودشون فهمیدن میان جواب میدن. اما این دلیل نمیشه که من به فحش دادن شماها انتقاد نداشته باشم. انتقادم رو در شماره ۱ بیان کرده ام.
۱-تعدادی از بازدید کنندگان این وبلاگ و وبلاگ دستنوشته ها و یا مراجعین به فیسبوک زحمت کشیدن و سرتاپای بنده رو به فحش کشیدن!!! من واقعاً دلیل فحاشی یک انسان به انسان دیگه رو درک نمیکنم. از قضا این عزیزان خیلی هم با ژست های روشنفکری به من فحش دادن که ای فلان فلان شده بی فرهنگ!!! خیلی برام جالبه که کسایی هستند که تلاش میکنن با فحش به دیگران فرهنگ داشتن رو یاد بدن. یه همسایه داشتیم که به بچش میگفت "کره خر فحش نده به خواهرت!" منظورم واضحه دیگه؟!؟ بابا جان بر فرض که من آدم بی فرهنگ... برادر من، خواهر من، شما که با فحش دادن نمیتونی من و با فرهنگ کنی! مثل این میمونه که یکی چشمش آب مروارید داشته باشه بخواد با اسید خوبش کنه. ای کسایی که به من تاخته اید چرا با وجود اینکه ادعا میکنید من رو میشناسید فحش رکیک میدید؟! اون هم با ترس و لرز و با اسم ناشناس!!
۲-یکی از اتفاقات عجیب تو این کامنت گذاری ها گیر دادن به دانشگاه شریف بود. من خودم تو ایران دانشگاه دیگه ای درس نخوندم غیر شریف و در نتیجه نمیتونم بگم در مقایسه با بقیه دانشگاهها چطوریه. اما این رو میدونم که قریب به اتفاق کسایی که کنکور ریاضی میدن تو ایران انتخاب اولشون شریف ه. خود این کامنت گذاران هم اگر شریفی نبودن و رشتشون ریاضی بوده قبول نشدن شریف و اگه به شریف توهین کنن یه جورایی به خودشون که اون دانشگاه راهشون نداده توهین کردن. مثل این میمونه که من ام آی تی اپلای کنم و ریجکت بشم و بعد بگم دانشگاه داغونیه!! خوب خودم ضایع میشم. بازهم میگم من خیلی اظهار نظر نمیتونم بکنم در مورد دانشگاهها و فرق ۵۰۰۰ نفر اول کنکور یه تعداد کمی تست بوده و کسایی که منو از نزدیک میشناسن میدونن که من همیشه اینو میگم.
۳-یه چیز دیگه هم که برای من جالب بود این بود که یه سری آدمها فکر کرده بودن من خواستم اونها رو در نوشته ام هدف قرار بدم. در حالی که اصلاً من بعضی هاشون و نمیشناسم یا حداکثر دیدمشون ۱-۲ بار و اصولاً نقشی در پر کردن فضای ذهنی من ندارند. به هر حال الان میگم که توهینی در کار نبوده و در نتیجه نیازی هم نیست بی خودی کلیشه ای معذرت خواهی کنم!
۴-از قضا من با توجه به محتوای خود وبلاگ، اون مطلب رو خطاب به دانشجویان پسر مجرد سن بالا زده بودم و در اون نوعی به پسرها طعنه "لوزر بودن" زدم و به نظر من احتمال اینکه پسرهای مجرد اینجا از خوندن اون مطلب ناراحت بشن بیشتر بود. اصولاً جرقه اون نوشته اینجا زده شد که یکی از منشی های دانشگاه از من پرسید "چرا فلان پسرهای ایرانی همش با خودشون هستن و هیچ دختری نیست باهاشون؟" و من گفتم : "تعداد دخترهای ایرانی کمتره و این صحنه چیز طبیعی ه" و اون گفت "هاو اباوت کانادین گیرلز؟!" و من دیدم حرف حساب جواب نداره!
۵-یه بخشی از نوشته من در واقع به همین موضوع مطلب ۴ برمیگرده. کسایی که از خاور میانه میان خیلی دیر با بقیه ملل دنیا قاطی میشن و همش تو خودشونن. حالا تو این مطالب خیلی ها به من تیکه انداختن در مورد اینکه آدم "عقده ای" هستم و اینا و هیچ دختر ایرانی که هیچ غیر ایرانی هم با من دوست نمیشه! حالا نمیخوام به این بپردازم چون مهم نیست. اما بهتره از لاک خودمون در بیایم و یاد بگیریم همه مردم دنیا رو به عنوان انسان بپذیریم. عشق به جنس مخالف رو چیز پایین تنه ای ندونیم و اگه یه پسر ایرانی و با یه دختر کانادایی دیدیم یا برعکس یاد رختخواب و کاندوم نیفتیم!
به قول علی دایی "یکی بیاد به من بگه فایده ماه رمضون واسه بدن چیه"؟ کلی دلایل علمی وجود داره که بدن به میزان مشخصی آب و پروتین و کربوهیدرات و چربی و ویتامین درشبانه روز نیاز داره و مصرف این مواد نباید یه دفعه ای باشه و باید در طول روز که بدن فعالیت داره تقسیم بشه. در بین اینها آب خیلی نقش مهمی داره و برای تمام فعالیتهای حیاتی لازمه. من نمیدونم چطوری میشه گفت که روزه در یه روز تابستانی طولانی و گرم برای سلامتی مفیده!!
اصلاً همه این علم و اینا به کنار. فقط آماری به قضیه نگاه کنیم. یه کانادایی-آلمانی یا آمریکایی که روزه نمیگیرن سالمتر زندگی میکنن و بیشتر عمر میکنن یا یه ایرانی که سالی یه ماه روزه میگیره!!؟
من هم مثل خیلی از هم سن وسال های خودم اون وقتها کلی کتاب و روزنامه می خوندم و امید داشتم که وقایع کوی دانشگاه که تابستون قبلش اتفاق افتاده بود باعث بشه که کل ایران به یه سمت بهتری حرکت کنه غافل از اینکه آزادی تو همون جریانات کوی جان داده بود و ما داشتیم نعشش رو می کشیدیم.
خیلی زیاد به کشورم، به طبیعت ایران، به کوه و دشت و تک تک روستاهای ایران عشق می ورزیدم. از هر فرصتی استفاده میکردم که ایران رو بهتر بشناسم. دلم میخواست با تمام وجودم کار کنم که واقعاً اعتقاد داشتم که همه با هم باید کار کنیم که مثل ژاپن و کره و ... نسل بعدی ما زندگی بهتری داشته باشند. من شخصاً از کسانی بودم که با خارج رفتن اصلاً میونه ای نداشتم. همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه انتخابات ۱۳۸۴ پیش اومد. من واقعاً بعد از اون انتخابات امید خودم به بهتر شدن اوضاع ایران و از دست دادم. هیچوقت یادم نمیره که در منزل یکی از دوستان خوبم جمع شدیم و انگار همه عزادار بودیم...
هفته بعدش امتحان زبان ثبت نام کردم و بعد از اون تو راهی افتادم که به نظر خودم باعث شد که بیش از ۴سال از بهترین سالهای زندگی رو در جایی سپری کنم که اگر چه برای خیلی ها هدف خوبی بود و اگر چه به من خیلی درسها آموخت اما برای من که دنبال چیزهای دیگه ای بودم اتلاف وقت زیادی داشت. الان هم در انتظار نشستم که برم قاطی یه عالمه آدم ایرانی دیگه ای که مدرک دکترا دارن!!
این روزا صبح تا شب فکر میکنم که قدم بعدی و کجا بردارم که بعد ۵ سال شرمسار خودم نباشم!!
یکی از معضلات بزرگ مهاجرت ایرانیان جوان به بلاد کفر گرفتار شدن این عزیزان در دام "مارکت بیمار" هستش. حالا توضیح میدم که ملتفت بشید. شما فرض کنید که در یک شهری زندگی میکنید که کلاً یه دونه یا تعداد محدودی مغازه داره. با یه تحلیل اقتصادی ساده میشه فهمید که در چنین شرایطی قیمت اجناس حتی بی کیفیت بسیار بالا خواهد بود. در واقع نوعی مونوپولی در اقتصاد شهر بوجود میاد. راه برون رفت از این شرایط معمولاً ایجاد رقابت با وارد کردن جنس از جاهای دیگه و یا با احداث مغازه های جدید هستش. البته استقبال کم از اجناس مغازه هم میتونه به کاهش قیمت کمک کنه. این مورد خیلی هم مهمه!!
حالا حکایت دخترهای ایرانی مجرد شهر ما هم همینه. با توجه به بافت سنتی ایران که به پسرا راحتتر از دخترا اجازه میدن تنها بیان خارج و با توجه به اینکه در رشته هایی مثل مهندسی که راحت تر آدما میتونن برای تحصیل به خارج بیان دخترا کمترن، تو دانشگاههای خارج از ایران معمولاً تعداد دخترهای مجرد ایرانی بسیار بسیار کمتر از پسرهای مجرد هستش. در این حالت تعدادی از دخترخانمهای محترمی که در ایران سال به سال کسی احوالشون و نمی پرسید بیش از ۱۰ تا هوادار و خاطرخواه دارند. این حالت یک مارکت بیمار رو در جامعه بوجود آورده.
باور کنید این حالت برای اون خانمه هم بده چون پسره از زوز تنهایی و نبود هیچ آپشن دیگه ای رفته سراغش و احتمالاً اون پسره که موفق شده در رقابت با ۹ تا خاطرخواه دیگه پیروز بشه یه چیزیه برای خودش و سه سوت در هر جای دیگه میتونه این دختره رو دو در کنه و یکی آس تر تور بزنه!! در نتیجه سر دختره بی کلاه میمونه!
حالا راه برون رفت از این بحران: بنده پیشنهاد میکنم برای شکستن این مارکت بیمار پیرپسران ۳۰ ساله عزیز تا میتونن برن دوست دختر غیر ایرانی پیدا کنن و با آوردن اجناس خارجی با کیفیت بالا که با تلاش کمتری به دست میان هم در تعدیل بازار سهمی داشته باشند و هم حالش رو ببرند. اگر هم در پیدا کردن دوست دختر غیر ایرانی موفق نیستند با استقبال کم از اجناس گرانقیمت و تلاش در جهت استقلال سکسی سعی در شکستن بازار داشته باشند. در نوشتارهای دیگه روشهای نوین دختربازی در فرنگ و همچنین روشهای استقلال سکسی رو موشکافانه بررسی میکنیم. یه سری کارگاه آموزشی هم اگه بشه با حضور پیرپسران مجرب برگزار میکنیم.
من اهل وبلاگ نویسی نبودم. یه مدت یه وبلاگی داشتم که بعد چند هفته حوصله ام سر رفت و الان اصلاً اسم کاربری اون وبلاگ رو هم یادم نیست!!
وقتی دو سه هفته پیش ۳۰ ساله شدم به کله ام زد که تو یه جایی چیزایی که میان تو کله ام و بنویسم و بقیه هم یه نظری بدن و دور هم باشیم.
من یه دهه شصتی هستم و از اولین متولدین دهه شصت هستم که شده ۳۰ سالش. روزی که دنیا اومدم میگن تو شهرمون خون و خونریزی بوده و ایران و عراق هم با هم میجنگیدن و خلاصه اوضاع خوبی نبوده. بعدش هم که بزرگتر شدیم یادمه تو مدرسه نیمکت کم داشتیم به برکت فرمان تاریخی امام راحل مبنی بر زاد و ولد و تولید ارتش ۲۰ میلیونی. فرت و فرت هم آژیر قرمز میزدن و میدویدیم تو پناهگاه. موقع کنکور هم دهنمون مورد عنایت قرارگرفت چون همون آدمای فرمان تاریخی باهامون رقابت میکردن. بعدش کلی درس خوندیم و خاتمی بازی کردیم تا اینکه آقای دکتر اومد و شروع کرد به جراحی اقتصاد و این جور شد که یه عده مون یه شبه شدن همه کاره و پولی زدن به جیب. یه عده مون یه لقمه نونی درآوردن و عشق و صفا، یه عده مون بیکار و علاف، و یه عده مون هم که فرار مغزها شدن و رفتن آواره انواع و اقسام کشورها شدن.
این وبلاگ مال ماهاس که همه جا هستیم و خودمون هم نمیدونیم کجاییم. نمیدونیم اقامت کجا رو داریم و شهروند کجاییم.
توضیح: این پست با اسم "پیرپسران سی ساله" نوشته شده که اسم وبلاگ هم از همون میاد. ولی طبیعتاً قدم تمام خانمهای عزیز و دوست داشتنی روی تخم چشم ما پیرپسران سی ساله بوده و هست
|
|